تبليغاتX
سپیده صبح
بمان تا بمانم...زندگی کن تا من هم زنده بمانم

پنهانم کن در قلبت ...

همچون گدازه های عشق در قلب انسان  مغرور و عاشق ...

که عاشقانه می میرد

اما مغرور زندگی می کند

و گاه به گاه فرصتها همچون ابرهای رونده  از آسمانش می گذرند

و او در پشت غرور خود  تنها یک  نظاره گر است..............

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

ورق می زنم پس نوشته هایم را

از پیش چشم میگذرانم دلتنگی هایم را

یکسالی گذشت

 چه سالی گذشت

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

ای کاش باز هم بیاید

 

راستی سال نو مبارک

دفعه بعد یه سورپریز توپ برا خودم دارم.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

رسم عاشقی

تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل

بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی .
اگر این کار رو کردی که هیچ .

 ولی اگر این کار رو نکردی بذار بگم چی میشه .

وقتی که چراغ رو روشن کردی یک عالمه پروانه میان و دور چراغ میگردن.

انقدر میگردن و میگردن که یا گرمای چراغ می کشتشون

یا اینکه تمام نیروشون رو از دست میدن و میوفتن روی زمین .
ولی جریان اینجا تموم نمیشه .

میدونی چرا ؟

 اگه میدونی که بقیشو نخون .

ولی اگر نمیدونی بذار بهت بگم.

این کار رو میکنن چون عاشق چراغ و نورش هستن .

اونایی که مردن یعنی به کمال عاشقی دست پیدا کردن

و اونایی که نمردن وفقط خسته شدن در پی این هستن که

هرطور شده دفعه ی بعد انقدر عاشق شده باشن

و به چراغ نزدیک که از شدت عشق جونشون رو از دست بدن.

تمام این حرفا رو زدم که بگم:

رسم عاشقی اینه که

یا اسم عاشقی رو نیار

یا اینکه اگه عاشق شدی و عشقت رو نثار وجود کسی کردی

باید از پروانه ها یاد بگیری

 که چطور جونشون رو برای معشوقشون میدن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:0  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

چه بنویسم از این شب زیبا

سراسر سکوت بودم  و سراسر کلام بودی

تو فقط می گفتی و من فقط می دیدم

 

تو خودت می دیدی

غرق تماشای تو بودم

 

بلندای میخک چه حسودانه به ما می نگریست

که تو چه دلسوزانه می گفتی

و من چه عاشقانه می نگریستم

 

آینده از آن من است

شک نکن

اندکی هم نگرانی به خودت راه مده

 

من حقم را خواهم گرفت

با چنگ و دندان

اما آرام و بی صدا

صبور باش

صبور باش و بنگر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

این متن رو یکی از دوستهای خوبم

 در مطلب قبلی برام پیغام گذاشته بود.

ولی انقدر قشنگ بود و ازش خوشم اومد

که اونو تویه صفحه اصلیم گذاشتم.

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل ازاندوه درونم
بی من از کوچه گذرکردی ورفتی
بی من از شهرسفرکردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی...
چون در خانه ببستم
دگرازپای نشستم
گویا زلزله آمد ،گویا خانه فرو ریخت سرمن
بی تو من درهمه شهرغریبم!
بی تو کس نشنود ازاین دل بشکسته صدایی
توهمه بود و نبودی
توهمه شعروسرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم...
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم!!!

بی تو من زنده نمانم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:45  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

بالاخره بغض ننوشتن ها شکست

بالاخره دستانم به قلم رفت و به دل باخت

می نویسم دلتنگی ها را

تا شاید ...

  

وخداوند عشق را آفرید

 

و خدا تنها بود

خداوند بارگاهش را آفرید

ولی بارگاهش خالی بود

 

خداوند فرشتگانش را آفرید

ولی فرشتگانش بی احساس بودند

 

خداوند دنیا را آفرید

ولی دنیا ساکن بود

 

خداوند زمین را آفرید

ولی زمین بی حاصل بود

 

خداوند دریاها را آفرید

ولی دریاها بدون موج بودند

 

خداوند گیاهان را آفرید

ولی گیاهان بی برگ بودند

 

خداوند مرد را آفرید

ولی مرد تنها بود

 

خداوند زن را آفرید

ولی زن تنها بود

 

وخداوند چیزی جدید آفرید

بارگاهش شلوغ شد

 

فرشتگانش با احساس شدند

دنیا به جنب و جوش افتاد

 

زمین به بار نشست

دریاها مواج شدند

 

مرد و زن یار یکدیگر شدند

 

آن چیز جدید

 عشق

بود

 

خداوند عشق را آفریده بود

و خداوند برای تمام مخلوقاتش عشق را آفریده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

قلم را که برداشتم، فقط می­خواستم شکایت کنم.

از زمین و آسمان

از همه و همه

چرا وضع اینگونه است

چرا هیچ چیز آنطور که می خواهم نیست

چرا آسمان با من راه نمی­آید

چرا زمین به نفع من نمی­چرخد

و چرا گردش زمانه سر ناسازگاری دارد

بیشتر که به دوروبرم نگاه کردم

گفتم

چرا گله ؟

گله به کی ؟

گله از چی ؟

چرا گله ؟

مگر نه اینست که هر چه او بخواهد

بی شک فقط و فقط همان درست است

پس چرا گله

تن بده و شکایتی نکن

دم برنیار

معلم جریمه­ام کرد و گفت

 1000 بار بنویس که

 این اشتباه است

قلمم را برداشتم و نوشتم

معلمم بود باید می نوشتم

حتی اگر برخلاف عقیده­ام بود

1.        این اشتباه است

2.     این اشتباه است

3.     این اشتباه است

4.     این اشتباه است

5.     این اشتباه است

6.     این اشتباه است

7.     این اشتباه است

8.     این اشتباه است

9.     این اشتباه است

10.     این اشتباه است

11.       این اشتباه است

12.   این اشتباه است

13.   این اشتباه است

14.   این اشتباه است

.

.

.

.

.

.

.

992. این اشتباه است

993. این اشتباه است

994. این اشتباه است

995. این اشتباه است

996. این اشتباه است

997. این اشتباه است

998. این اشتباه است

999. این اشتباه است

1000. این اشتباه است

 

خودم میدانم این اشتباه است

خودم میدانم او مال من نیست

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

ولی چه کنم که او را دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:0  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

---*** سپیده صبح ، من هنوز منتظرم ، تو نیامدی ***---

 

دیدی آسمان تمام شد نیامدی

لحظه های عاشقی حرام شد نیامدی

چشم بر سپیده دوختیم به انتظار

صبح دل اسیر دست شام شد نیامدی

چشم ما در انتظار گام توست

چشم های منتظر،سرخ فام شد نیامدی

ابرهای فتنه درکمین عشق ما

قلب ها، خسته و اسیر دام شد نیامدی

فقط بگو کجا متظرت باشم

باغ فردوس هم رفتم، نیامدی

درکدام واژه می رسی به داد من

شعر عاشقانه ام تمام شد نیامدی

.

.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:11  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

----**** دلخوشی آدمها به چیست "ای سپیده صبحم" ****----

نمیدانم این هیاهو برای چیست

نمیدانم این رفت و آمد برای چیست

انسانها چگونه در حرکتند

دلگرمیشان چیست

آنها دلخوش چه هستند

مادر

پدر

خونه و  خونواده

دوست

یار

مال ومنال

جاه و جلال

ابهت

قدرت

شهرت

.

.

.

یا به آنها که دوستشان دارند؟؟؟!!!

اما در این میان

در این هیاهوی شلوغ

سهم من چیست

کجام

من دلخوش چه ام

مادر

پدر

خونه و  خونواده

دوست

یار

مال ومنال

جاه و جلال

ابهت

قدرت

شهرت

.

.

.

یا به آنها که دوستم دارند!!!

چی ؟؟

چه نوشتم؟؟؟؟

آنهایی که دوستم دارند!!!

 

عجب شبی است امشب

سراسر بغضم و تنهایی

تمام غمهای دنیا یجا توی گلوم نشسته و

چشمانم همچنان سکوت پیشه کرده

چرا که تمامی دنیای من تویی

تمامی دلخوشیم تویی

خوب میدونم حوضم بی ماهیست

ولی من به آن دلخوش کرده ام

به آن لیوان خالی دل بسته ام

آن لیوان شیشه ای نیست

داخلش معلوم نیست

خالی بودنش پیدا نیست

آرام به خود میگویم که پر است

اما

ماجرا پایان نیابد

تلنگر دیگران بر لیوان خالی بودنش را به سرم می کوبد

در آن هنگامه که در خواب شیرین توام

آن تلنگر بر آن لیوان خالی

آن دلنگ دلنگ

خرابم می کند

چه جالبه که رضا داره برام اینو میخونه

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کاووس درد رویای مهربونمی

 

چه کنم گناهم چیست

عاشقی!!!!!!!!

سهم من از این همه قلب کجاست

خدایا عذابم نده

من که به آن لیوان خالی هم قانعم

بیدارم نکن

بگذار در خواب خودم باشم

پرم ، سنگینم ، نابودم

نمی دانم چه کنم

نمی دانم چه کنم

چه شبی است امشب

امشبم دوباره به انتظار سپیده صبح میمانم

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:22  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

----***به انتظارت نشسته ام ای سپیده صبحم***----

 

چقدر زیباست برایم نقطه ای در دوردست

که می توان از آنجا به شهر نگاه کرد

شهر چقدر زیباست

آرام و بی صدا

بی هیاهو

آن نقطه از آن من شد

به یاد امروز به آنجا خواهم رفت

چرا که در هجوم بادهای سرد، زیر نگاه آرامشت با تو سخن گفتم

با تو از عشق و محبت و رویا و واقعیت

همه و همه سخن گفتم

در آن سایه سرد لرزیدم و گرمای حضورت اجازه دیدن کبودی دست از سرما را نداد

خوشحالم و آرام

راز دل باتو گفتم

هرچند که از نگاهم خوانده بودی

هرچند که فریادهای دلم را شنیده بودی

خوشحالم که دیگر در سکوت فریاد نمی زنم

خدایا یاریم کن

در این سالهای انتظار

منِ حسود

چه کنم !!!!!!!!!

در تقابل عقل و دل، راه عقل همیشه درست است و راه دل زیبا

من به راه دل آمدم

هیجانش هم زیباست

همیشه بدان که به انتظارت نشسته ام

با توام ای بانوی موسیقی و گل

.         .         .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 5:0  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

*** به یاریم بیا ای سپیده صبحم ***

 

باتو سخن می گویم ای سپیده عشقم

باتو که می دانم از نگاهم می خوانی و هیچ نمی گویی

همچون من که فریاد می زنم اما در سکوت

در برزخی سخت وامانده ام

در برزخ این که تو را برای خودم بخواهم ، یا برای خودت

خواستنت برای خودم، امری خودخواهانه است اما یک خودخواهی زیبا

خواستنت برای خودت ، ایثاری است که نمی دانم بتوانم یا نه

به تو بگویم یا نگویم

منم و یک شب دراز

فقط تا سپیده صبح می توانم فکر کنم

به یاریم بیا

بگو که باتو سخن بگویم یا سکوتم را ادامه دهم

بگو که با تو به زبان سخن بگویم یا همچنان با دل

در چنین شبی مرا تنها نگذار

به یاریم بیا

.

.

.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 1:30  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

می خوام بنویسم

می خوام تو آخرین سحر عشق 86 از سپیده صبحم بنویسم

میخوام از 18 مهر بنویسم

شبی که دوباره متولد شدم

با بانوی موسیقی و گل

با قاصدک

با تو

با حضور تو در کنارم

می خوام  بنویسم از زیبایی

زیبایی این عشق

چقدر زیباست وقتی چشمانم بی پروا شوق نگاهت را طلب میکند

و زبانم سکوت اختیار کرده

چقدر زیباست وقتی دستانم گرمی دستانت را تمنا می کند

و زبانم سکوت اختیار کرده

چقدر زیباست وقتی تمامی وجودم خواستن آغوشت را فریاد میزند و زبانم سکوت!!!!

چرا این زیبایی رو بگیرم ؟؟؟؟

چرا ازت فرصت بخوام ؟؟؟؟

چرا ازت بپرسم که بهم فرصت می دی ؟؟؟

مگه اگر بهم فرصت ندی میتونم دوست نداشته باشم ؟؟؟

می تونم حضورت و وجودت رو تمنا نکنم ؟؟؟

با توام ای بانوی موسیقی و گل

با توام ای قاصدک زیبای تنهاییم

تا ابد هم بخواهی منتظر خواهم ماند

منتظر خواهم ماند تا ببینی که هیچ چیز به این عظمت حضورت

به این زیبایی خواستنت خدشه ای وارد نخواهد کرد

نه خاطره ای در گذشته

و نه رویایی در آینده

!!!!!!!!!!!!!

چقدر قشنگ میگه :

بانوی موسیقی و گل     شاهپری رنگین کمون

به قامت خیال من      مل مل مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در    گلبرگ و از یاد ببره

ورداره بوی تنت و    هر جا که می خواد ببره

دست رو تن غروب بکش   که از تو گلبارون بشه

بذار که از حضور تو    لحظه ترانه خون بشه

 همسایه خدا می شم     مجاور شکفتنت

خورشید و باور می کنم    نزدیک رفتار تنت

قطره ام از تو من ولی   درگیر دریا شدنم

دچار سحر عشق تو     در حال زیبا شدنم

 بانوی موسیقی و گل    اسطوره عاشق شدن

تا من دوباره من بشم    دوباره لبخندی بزن

لبخنده تو جانمو   مغلوب رویا میکنه

انگار جهان وامیسته و   ما رو تماشا میکنه

بانوی موسیقی و گل  شاهپری رنگین کمون

به قامت خیال من      مل مل مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در    گلبرگ و از یاد ببره

ورداره بوی تنت و     هر جا که می خواد ببره

بانوی موسیقی و گل     تندیس شاعرانگی

نوازشم کن و ببر منو به جاودانگی

شب  از نگاهت آیینه رو پر از ستاره میکنه

برهنه میشه از خودش به من اشاره میکنه

بانوی موسیقی و گل .......

 

جداً دلم نیومد این سحر رو که مال خودت بود باهات قسمت نکنم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:44  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

 

خیلی دلم گرفته بود ، خیلی کلافه بودم ، بهم ریخته بودم

کلی قدم زدم ، کلی فکر کردم

رفتم و نشستم جلوی آیینه کلی با پسرک توی آیینه حرف زدم

آخه اونم دلش گرفته بود

گفتم : خسته ای

گفت : آره

گفتم : گرفته ای

گفت : آره

گفتم : سخته

گفت : خیلی

گفتم : خیلی دوستش داری

گفت : خیلی برا توصیفش کم

گفتم اگه باهاش صحبت کنی ، اگه بهت بگه من دوست ندارم چی ؟

یه نگاهی بهم کرد و گفت : خودم میدونم.

گفتم : نه اگه بگه اصلا دوست ندارم ، یا اصلا نمی تونمم دوست داشته باشم چی؟

گفت : منتظر می مونم.

گفتم : نه اگه بگه هیچوقت نمی تونم چی؟

کلی تو چشام نگاه کرد و گفت :

شاید دل اون مال من نباشه که بهش بگم منو دوست داشته باشه

ولی دل خودم که مال منه

به اون که میتونم بگم بازم دوسش داشته باشه

باشه ، اگه اون هیچوقتم نخواد منو دوست داشته باشه

من ترجیح میدم بازم دوسش داشته باشم

پس دیگه هیچوقت ازش انتظار ندارم که اونم منو دوست داشته باشه

پس اگه نداشت دیگه دلم نمی گیره ، دیگه غصه نداره

اما...

به چشمانم می آموزم که عشقت را در دل نگه دارد و خواستنت را اینگونه بی پروا فریاد نزند ، تا تو رنجیده نشوی

به دستانم می آموزم که عشقت را در دل نگه دارد و گرمی دستانت را طلب نکند ، تا تو رنجیده نشوی

این را گفت و رفت.

من هنوز جلوی آیینه نشستم و دارم به حرفای پسرک فکر می کنم

چقدر قشنگ گفت : به چشمانم ........

و چقدر زیبا می خونه رضا

بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تارو پود و ریشمی

من که از دنیا گذشتم واسه یک خنده تو

چرا پس نگذرم از یه استخون به اسم تو

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

بجون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم

نمی دونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

...

..

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:13  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

-----*** بیستون من کجاست ***-----

 

چگونه چشمانم را ببندم و تو را نبینم

چگونه چشمانم را به روی دیگری باز کنم

مگر چشمان من بجز تو صورت دیگری را هم خواهد دید

اینجا کسی عاشقان منتظر را دوست ندارد

هیچکس

خدایا آرامشم ؟؟؟؟؟

این جدایی بس عذاب آور است

این فراق عجیب سخت است

-----------------------

سفری احتیاج دارم

جاده ای بی انتها

باید بروم

باید با تمام سرعت بروم

آنقدر بروم تا دیگر پاها رمق نداشته باشند

شاید آنجا دیگر نخواستنت را کسی تمنا نکند

شاید آنجا کسی آزرده نشود ....

خسته ام

از پا افتاده ام

تمنای نخواستنت پتکی سنگین است که دیگران بر پیکرم فرود می آورند

میدانم نگاه های خودت هم همین را می خواهد

هنوز هم ذره ای دلت با من نیست

هنوز هم قلب کوچک دخترک زیبا برای پسرک نلرزیده

حتی یکبار

تمنای نگاهم برایت نا آشناست

باید بروم

باید بروم در گوشه ای آرام

باید بیستونم را بیابم

شب تراش هایم را هم

باید بروم که بیش از این سوختنم را نبینی

خواستنم و نخواستنت دردی عجیب در دلم نهاده

این درد برایم شیرین است

من آنرا پذیرفته ام

رهایش نمی کنم

رهایش...

ر.....

...

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:40  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

 

-------**** مصلحتی زیبا ****---------

میخواهم بنویسم

باز هم می خواهم بنویسم

هجوم کلمات با معنی چه دیوانه وار می آید

آه از سکوت تو

آن سکوت بامعنی

دفتر خاطراتم را که ورق زدم

دیدم تمامی حرفهایم در پس نوشته هایم آمده

می­دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

 

می­دونم که خنده دار واسه تو گریه دردم

میگذری از من و می­ری ، اما باز من برمی­گردم

یا اینکه

هزار شاخه گل بدرقه راهت

اشک چشمانت حکایت دل باز گو کرد

تو با من نمی­مانی

خوب می­دانم...

خوب خوب می­دانم...

آه که چه شبی بود امشب

کاش راز دل از چشمانت نمی خواندم

کاش با حرفهای نگاهت نا آشنا بودم

در این هنگامه وحشتم، زمین و زمان نخواستنت را تمنا میکنند

تو دیگر چرا؟

لااقل تو با من همپا باش

لااقل نگاهت را به من بده

دیشب از پس نگاهت فهمیدم شباهنگاهی هستم

که هنوز نتوانسته ذره ای در دلت جابگیرد

حتی ذره ای...

حتی ذره ای...

اما مرا میشناسی

حکایتم همین جا به پایان نبرم

باز هم آرام در گوش خود خواهم خواند

آن نگاه اول مصلحتی داشت

اگر سپیده صبح از آن شباهنگاه نبود

آن نگاه اول هیچگاه نبود....

آن نگاه هیچگاه نبود.....

چقدر زیبا گفت آن دوست

کجایست سرزمین رویاها

کجایست خلا تنهاییم.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 4:4  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

----****بالاخره منم خوابیدم****----

دیشب و خوابیدم

بالاخره منم خوابیدم

دیشب طلوع خورشید و ندیدم

آرامشی به جونم افتاده بود که فکر نمی کنم چیزی تو دنیا وجود داشت که بتونه ذره ای به این آرامش آسیب برسونه

این اعجاز خنده هایت بود

وای که چه شب زیبایی بود

تو بودی و تو بودی و تو

نمیدانم منهم بودم یا نه

آن دوست را هم نمیدانم

تکیه آرامشم بر زانوان محبتت چقدر زیبا بود

خنده هایت را که نگو

برق زیبایی چشمانت راکه.............

اکنون سرمستم

غرقم در شادی

این اعجاز خنده های توست

در شبی که سنگین بودم از خستگی

خستگی فکرهای شبانه ندیدن تو

شبی که می توانست ویرانه ترم کند

گرمی زانوانت را احساس کردم

خنده ات را دیدم

آرامش چشمانت را هم

این اعجاز خنده های توست

ختده های تو

تو

تویی که کاش........

تویی که کاش مرا دوست میداشتی......................................

کاش مرا دوست میداشتی........................

وباز هم تو ای دوست

من باز هم از تو مچکرم

چون گرمی دستانش در دستانم

و بودنش در کنارم

و زیبایی دیدنش را از تو دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:54  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

**اندکی صبر**

گل ها را می بینم ، اما آن ها را نمی فهمم

رنگشان را حس نمی کنم

صدای باران ذهنم را می آزارد

آخ که پروانه ها چقدر نازیبایند

و نسیم چقدر خشن روی پوستم می لغزد

این چه رنگی است که آسمان آبی دارد ؟

ای کاش به جای آبی ، خاکستری بود

و ای کاش

نهرها بخشکند

و خورشید و ماه در هم بپیچند

و دریاها تهی شوند

و کوه ها واژگون

و درختان بی برگ

و گل ها پژمرده

و باران خاموش

و پروانه ها بی رنگ

و نسیم آرام

و آسمان آبی ، خاکستری باشد

اما

باغ فردوس میعاد عاشقان نباشد

ای کاش دنیا نباشد و هرچه در آن هست نباشد

من هم نباشم

****اگر قرار است بدون تو باشم****

ای سپیده صبحم

ای تمام رویاهایم

ای که تمام لذتها را به ندیدن حلقه اشکت خواهم بخشید

خودت بگو شکیبایی تا کجا ؟

گفتیم صبر ، صبر ، صبر

آخر صبر هم به ستوه آمد

آخر صبر هم به ستوه آمد

آخر صبر هم ..........................

اما

باز هم صبر می کنم

و چشمانم را به راهی می دهم که می دانم از آن خواهی آمد

بیش از این به خرمن دلتنگیم آتش نزن

بیا

بیا و شبانگاه عشقم را به سپیده صبحم برسان

و تو ای دوست ، من در این راه خواهم رفت

باچشمان باز هم خواهم رفت

چون چشمان باز فقط او را می بیند

جون فقط او را می بیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:0  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

امشب می­خواستم راز دل با تو بگویم

آسمان نگذاشت

ماهی کوچک حوض آرزو خواهش کرد

زمین و زمان نگفتنم را تمنا کرد

چگونه راز دل با تو نگویم

تویی که چشمانت ویرانه­ای بیش از من باقی نگذاشته

چقدر زیبا گفت آن دوست

که حلقه های اشک را به او هدیه مکن

خود را بشکن

او را پایدار نگه دار

که او معشوق است و لایق پایداری

می­دانم که عاشقی ،پس خود را بشکن 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:32  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

می­دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش

 

می­دونم که خنده دار واسه تو گریه دردم

میگذری از من و می­ری ، اما باز من برمی­گردم

 

می­دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه بدیهات ، چه جوری بازم صبورم

 

میدونم واست سئوال که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی ، باز سراغتو می­گیرم

 

میدونی واسه چی از تو ، بد می­بینم و می­خندم

تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می­بندم

 

چاره ای جز این ندارم ، آخه خون شدی تو رگهام

می­میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام

می­دونم یه روزی می­فهمی ، روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم ، تو چه جور ازم گذشتی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:37  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 

تمام قصه ها با بود یکی و نبود دیگری آغاز می شوند

که: یکی بود،یکی نبود...

یکی رفته بود و یکی مانده بود...!

بازم جمله معروف یکی بود یکی نبود

ولی این بار

یکی بود یکی نبود

اون که بود تو بودی، اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی داشت، یکی نداشت

اون که داشت تو بودی اون که تو قلبش جز تو کسی رو نداشت من بودم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:0  توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به آسمان زل زده ای
به دنبال کدامین ستاره می گردی
ستاره تو در دستان توست
چشمانت را باز کن
بخواه که زیبایی را در شبانگاه بیابی
شبانگاهی که تمامی لذت دنیا را در لحظه مرگ میبیند
میدانی چرا
چون لحظه مرگ شبانگاه
لحظه زیبای تولد سپیده صبح است
چقدر زیباست
که حتی اگر فقط در لحظه مرگ به تو خواهم رسید
تمامی عمر را به انتظار مرگ بنشینم

پيوندهاي روزانه
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM