![]() |
![]() |
|
| بمان تا بمانم...زندگی کن تا من هم زنده بمانم |
|
ورق می زنم پس نوشته هایم را از پیش چشم میگذرانم دلتنگی هایم را یکسالی گذشت چه سالی گذشت ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید ای کاش باز هم بیاید راستی سال نو مبارک دفعه بعد یه سورپریز توپ برا خودم دارم. . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
رسم عاشقی تا حالا شده بری یه جایی که طبیعت باشه مثلا یه کلبه توی جنگل بعد یه چراغ روشن بکنی و بشینی نگاهش بکنی . ولی اگر این کار رو نکردی بذار بگم چی میشه . وقتی که چراغ رو روشن کردی یک عالمه پروانه میان و دور چراغ میگردن. انقدر میگردن و میگردن که یا گرمای چراغ می کشتشون یا اینکه تمام نیروشون رو از دست میدن و میوفتن روی زمین . میدونی چرا ؟ اگه میدونی که بقیشو نخون . ولی اگر نمیدونی بذار بهت بگم. این کار رو میکنن چون عاشق چراغ و نورش هستن . اونایی که مردن یعنی به کمال عاشقی دست پیدا کردن و اونایی که نمردن وفقط خسته شدن در پی این هستن که هرطور شده دفعه ی بعد انقدر عاشق شده باشن و به چراغ نزدیک که از شدت عشق جونشون رو از دست بدن. تمام این حرفا رو زدم که بگم: رسم عاشقی اینه که یا اسم عاشقی رو نیار یا اینکه اگه عاشق شدی و عشقت رو نثار وجود کسی کردی باید از پروانه ها یاد بگیری که چطور جونشون رو برای معشوقشون میدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
چه بنویسم از این شب زیبا سراسر سکوت بودم و سراسر کلام بودی تو فقط می گفتی و من فقط می دیدم تو خودت می دیدی غرق تماشای تو بودم بلندای میخک چه حسودانه به ما می نگریست که تو چه دلسوزانه می گفتی و من چه عاشقانه می نگریستم آینده از آن من است شک نکن اندکی هم نگرانی به خودت راه مده من حقم را خواهم گرفت با چنگ و دندان اما آرام و بی صدا صبور باش صبور باش و بنگر |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 20:48 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
این متن رو یکی از دوستهای خوبم در مطلب قبلی برام پیغام گذاشته بود. ولی انقدر قشنگ بود و ازش خوشم اومد که اونو تویه صفحه اصلیم گذاشتم. بی تو طوفان زده دشت جنونم بی تو من زنده نمانم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
بالاخره بغض ننوشتن ها شکست بالاخره دستانم به قلم رفت و به دل باخت می نویسم دلتنگی ها را تا شاید ... وخداوند عشق را آفرید و خدا تنها بود خداوند بارگاهش را آفرید ولی بارگاهش خالی بود خداوند فرشتگانش را آفرید ولی فرشتگانش بی احساس بودند خداوند دنیا را آفرید ولی دنیا ساکن بود خداوند زمین را آفرید ولی زمین بی حاصل بود خداوند دریاها را آفرید ولی دریاها بدون موج بودند خداوند گیاهان را آفرید ولی گیاهان بی برگ بودند خداوند مرد را آفرید ولی مرد تنها بود خداوند زن را آفرید ولی زن تنها بود وخداوند چیزی جدید آفرید بارگاهش شلوغ شد فرشتگانش با احساس شدند دنیا به جنب و جوش افتاد زمین به بار نشست دریاها مواج شدند مرد و زن یار یکدیگر شدند آن چیز جدید بود خداوند عشق را آفریده بود و خداوند برای تمام مخلوقاتش عشق را آفریده بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:43 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
قلم را که برداشتم، فقط میخواستم شکایت کنم. از زمین و آسمان از همه و همه چرا وضع اینگونه است چرا هیچ چیز آنطور که می خواهم نیست چرا آسمان با من راه نمیآید چرا زمین به نفع من نمیچرخد و چرا گردش زمانه سر ناسازگاری دارد بیشتر که به دوروبرم نگاه کردم گفتم چرا گله ؟ گله به کی ؟ گله از چی ؟ چرا گله ؟ مگر نه اینست که هر چه او بخواهد بی شک فقط و فقط همان درست است پس چرا گله تن بده و شکایتی نکن دم برنیار معلم جریمهام کرد و گفت 1000 بار بنویس که این اشتباه است قلمم را برداشتم و نوشتم معلمم بود باید می نوشتم حتی اگر برخلاف عقیدهام بود 1. این اشتباه است 2. این اشتباه است 3. این اشتباه است 4. این اشتباه است 5. این اشتباه است 6. این اشتباه است 7. این اشتباه است 8. این اشتباه است 9. این اشتباه است 10. این اشتباه است 11. این اشتباه است 12. این اشتباه است 13. این اشتباه است 14. این اشتباه است . . . . . . . 992. این اشتباه است 993. این اشتباه است 994. این اشتباه است 995. این اشتباه است 996. این اشتباه است 997. این اشتباه است 998. این اشتباه است 999. این اشتباه است 1000. این اشتباه است خودم میدانم این اشتباه است خودم میدانم او مال من نیست ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم ولی چه کنم که او را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:0 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
---*** سپیده صبح ، من هنوز منتظرم ، تو نیامدی ***--- دیدی آسمان تمام شد نیامدی لحظه های عاشقی حرام شد نیامدی چشم بر سپیده دوختیم به انتظار صبح دل اسیر دست شام شد نیامدی چشم ما در انتظار گام توست چشم های منتظر،سرخ فام شد نیامدی ابرهای فتنه درکمین عشق ما قلب ها، خسته و اسیر دام شد نیامدی فقط بگو کجا متظرت باشم باغ فردوس هم رفتم، نیامدی درکدام واژه می رسی به داد من شعر عاشقانه ام تمام شد نیامدی . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:11 توسط شبانگاهی که نفهمید کی سپیده صبح شده |
|
|
----**** دلخوشی آدمها به چیست "ای سپیده صبحم" ****---- نمیدانم این هیاهو برای چیست نمیدانم این رفت و آمد برای چیست انسانها چگونه در حرکتند دلگرمیشان چیست آنها دلخوش چه هستند مادر پدر خونه و خونواده دوست یار مال ومنال جاه و جلال ابهت قدرت شهرت . . . یا به آنها که دوستشان دارند؟؟؟!!! اما در این میان در این هیاهوی شلوغ سهم من چیست کجام من دلخوش چه ام مادر پدر خونه و خونواده دوست یار مال ومنال جاه و جلال ابهت قدرت شهرت . . . یا به آنها که دوستم دارند!!! چی ؟؟ |